بعد از دورشدن دایی ام، مادربزرگ دیگر نتوانست کمر راست کند... زانویش هم شکست و پلاتین گذاشتند، دیگر راه نرفت، خیلی بخواهد راه برود، چند قدمی با واکر قدم بر می دارد.
از وقتی نتیجه دار شده، هر بار با یک ذوفی حال قندعسل و قندک را می پرسد... حالا همه فامیل می دانند دلخوشی این روزهای مادربزرگ، دو خواهرزاده فسقل من هستند...
پیرزن دلش خوش است که به کودکانی که از نسل اویند...
کاش قدر این قلب با محبت را بدانم.
منبع : روزهای تلخ و شیرین با قند عسل و قندک |مادربزرگ
برچسب ها :